دلنوشته و عکس

AvazeeQoo
درباره بلاگ
دلنوشته و عکس
آخرین نظرات
  • ۲۰ آذر ۹۷، ۰۸:۱۴ - عبداله رضوی
    زیبا
نویسندگان

۱۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «اشعار» ثبت شده است

میگویند عاشقى نکن آخرش میسوزى

بگذار بسوزم ،تمام شوم ،خاکستر شوم

کائنات شوم معلق در هوا

در آخر بیایم در اطراف تو

در هوایى که تو نفس میکشى

شاید اینگونه بهتر است ،سوختن و تمام نشدن

من را از چه میترسانند این بى دلان؟...


متن/مهدیه مدنی

mahdieh madani



سحرخیزان

همانند طلوع خورشید
بر دیدگانم نشستى

بوى تنت بر هم زد تمام منطقم را
خطوط گوشه چشمانت بر هم زد تمام افکارم را
طرح کرواتت ،گره انداخت به نگاهم،میشناسمش
گونه هایت هنوز هم خجل میشوند

ابر ریزان
همانند لطافت باران
آمدى

سپیده دم
همانند ارامش صداى پرنده ها
بر شانه هایم نشستى

شباهنگ
همانند سیاهى شب
بر لبانم سکوتى جاریست

تو میگذرى
همانند تمام عابران این شهر

من خیره میمانم
بیتوته میزنم در هواى تو...


متن و عکس/مهدیه مدنی_photo by myself

mahdieh madani

کاش در همین لحظه ،زمان حرکت را از یاد میبرد
من و تو باهم فرار میکردیم به یه سیاره دیگر به نام عشق
یادمان میرفت به کجا تعلق داریم
باهم در همان سیاره زندگى میکردیم ،رویا میساختی , پیر میشدیم
دور از چشم همه
اما این رویا نیست من در همین زمین خاکى هم با تو عشق میسازم ،رویا میسازم،زندگى میکنم،پیر میشوم در کنار زیباتربن عشق دنیا


 تقدیم به همسر عزیزم

متن و عکس_مهدیه مدنی_photo by myself

 

mahdieh madani


  عکس/مهدیه مدنی_photo by myself

mahdieh madani

افزودن تصویر از فضای اختصاصی

  این را میگویم ،نگویى نفهمید!
  همش تقصیرِ،...نه!
  تسخیر چشمانش شدم !


 عکس و متن /مهدیه مدنی_photo by myself

 تصویر بیتا مدنی _خواهر عزیزم

mahdieh madani

 

 «عشق» نام اثری است از نویسنده فرانسوی کریستیان بوبن که دربر دارنده جملاتی کوتاه و شعرگونه درباره عشق و زندگی است.
 
 قسمتی از کتاب عشق

زندگی آسمان است که در قلب دوشیزه ای جای گرفته است
 ما همیشه بر سر دوراهی انتخاب همه چیز و هیچ چیز مانده ایم
 فقط کسی میتواند تو را دوست بدارد که بتواند تو را ببیند

:  عشق
:  جملات قصار
کریستین بوبن
علی برزگر

 عکس/مهدیه مدنی_photo by myself
mahdieh madani

 

   در انجماد احساس
  من دو عاشق دیدم
  به خودم بالیدم
  که سعادت آنجاست
  عشق راستین دیدن

 

   تقدیم به عشق های راستین

  عکس و شعر/مهدیه مدنی_photo by myself

mahdieh madani



 میخواهم همانند دخترکى سرمست روى شن هاى داغ تابستان قدم بزنم
 

میخواهم موهایم را به نسیم گاه بى گاه موج دریا بسپارم , بگذارم برایشان تصمیم بگیرد به هر سمت و سویى
 

 میخواهم به جاى کلاه تو سایه بیندازى روى صورتم


میخواهم هر آنچه که تو را یاد من مى اندازد عشق بازى کنم

 

چشمهایم را میبندم ,نفس میکشم ,دستهایت را میگیرم , قدم میزنم...

 

 ردپایى از عشق به جا میگذارم ،حسادت موج را به ردپایم احساس میکنم
 

 میخواهم وقتی موج بى قرار به رد پایم مى خورد ، سرمست از عشقم قهرش را کوتاه تر کند


 عکس و دلنوشته/مهدیه مدنی_photo by myself

 رد پای عشق

mahdieh madani




ای گل تازه که بویی ز وفا نیست تر

خبر ازسرزنش خارجفا نیست ترا

رحم بر بلبل بی برگ و نوا نیست ترا

التفاتی به اسیران بلا نیست ترا

ما اسیر غم و اصلا غم ما نیست ترا

با اسیر غم خود رحم چرا نیست ترا

فارغ از عاشق غمناک نمی‌باید بود

جان من اینهمه بی باک نمی‌یابد بود

همچو گل چند به روی همه خندان باشی

همره غیر به گلگشت گلستان باشی

هر زمان با دگری دست و گریبان باشی

زان بیندیش که از کرده پشیمان باشی

جمع با جمع نباشند و پریشان باشی

یاد حیرانی ما آری و حیران باشی

ما نباشیم که باشد که جفای تو کشد

به جفا سازد و صد جور برای تو کشد

شب به کاشانهٔ اغیار نمی‌باید بود

غیر را شمع شب تار نمی‌باید بود

همه جا با همه کس یار نمی‌باید بود

یار اغیار دل‌آزار نمی‌باید بود

تشنهٔ خون من زار نمی‌باید بود

تا به این مرتبه خونخوار نمی‌باید بود

من اگر کشته شوم باعث بدنامی تست

موجب شهرت بی باکی و خودکامی تست

دیگری جز تو مرا اینهمه آزار نکرد

جز تو کس در نظر خلق مرا خوارنکرد

آنچه کردی تو به من هیچ ستمکار نکرد

هیچ سنگین دل بیدادگر این کار نکرد

این ستمها دگری با من بیمار نکرد

هیچکس اینهمه آزار من زار نکرد

گر ز آزردن من هست غرض مردن من

مردم ، آزار مکش از پی آزردن من

جان من سنگدلی ، دل به تو دادن غلط است

بر سر راه تو چون خاک فتادن غلط است

چشم امید به روی تو گشادن غلط است

روی پر گرد به راه تو نهادن غلط است

رفتن اولاست ز کوی تو ، ستادن غلط است

جان شیرین به تمنای تو دادن غلط است

تو نه آنی که غم عاشق زارت باشد

چون شود خاک بر آن خاک گذارت باشد

مدتی هست که حیرانم و تدبیری نیست

عاشق بی سر و سامانم و تدبیری نیست

از غمت سر به گریبانم و تدبیری نیست

خون دل رفته به دامانم و تدبیری نیست

از جفای تو بدینسانم و تدبیری نیست

چه توان کرد پشیمانم و تدبیری نیست

شرح درماندگی خود به که تقریر کنم

عاجزم چارهٔ من چیست چه تدبیر کنم

نخل نوخیز گلستان جهان بسیار است

گل این باغ بسی ، سرو روان بسیار است

جان من همچو تو غارتگر جان بسیار است

ترک زرین کمر موی میان بسیار است

با لب همچو شکر تنگ دهان بسیار است

نه که غیر از تو جوان نیست، جوان بسیار است

دیگری اینهمه بیداد به عاشق نکند

قصد آزردن یاران موافق نکند

مدتی شد که در آزارم و می‌دانی تو

به کمند تو گرفتارم و می‌دانی تو

از غم عشق تو بیمارم و می‌دانی تو

داغ عشق تو به جان دارم و می‌دانی تو

خون دل از مژه می‌بارم و می‌دانی تو

از برای تو چنین زارم و می‌دانی تو

از زبان تو حدیثی نشنودم هرگز

از تو شرمنده یک حرف نبودم هرگز

مکن آن نوع که آزرده شوم از خویت

دست بر دل نهم و پا بکشم از کویت

گوشه‌ای گیرم و من بعد نیایم سویت

نکنم بار دگر یاد قد دلجویت

دیده پوشم ز تماشای رخ نیکویت

سخنی گویم و شرمنده شوم از رویت

بشنو پند و مکن قصد دل‌آزردهٔ خویش

ورنه بسیار پشیمان شوی از کردهٔ خویش

چند صبح آیم و از خاک درت شام روم

از سر کوی تو خودکام به ناکام روم

صد دعا گویم و آزرده به دشنام روم

از پیت آیم و با من نشوی رام روم

دور دور از تو من تیره سرانجام روم

نبود زهره که همراه تو یک گام روم

کس چرا اینهمه سنگین دل و بدخو باشد

جان من این روشی نیست که نیکو باشد

از چه با من نشوی یار چه می‌پرهیزی

یار شو با من بیمار چه می‌پرهیزی

چیست مانع ز من زار چه می‌پرهیزی

بگشا لعل شکر بار چه می‌پرهیزی

حرف زن ای بت خونخوار چه می‌پرهیزی

نه حدیثی کنی اظهار چه می‌پرهیزی

که ترا گفت به ارباب وفا حرف مزن

چین بر ابرو زن و یک بار به ما حرف مزن

درد من کشتهٔ شمشیر بلا می‌داند

سوز من سوخته داغ جفا می‌داند

مسکنم ساکن صحرای فنا می‌داند

همه کس حال من بی سر و پا می‌داند

پاکبازم هم کس طور مرا می‌داند

عاشقی همچو منت نیست خدا می‌داند

چارهٔ من کن و مگذار که بیچاره شوم

سر خود گیرم و از کوی تو آواره شوم

از سر کوی تو با دیده تر خواهم رفت

چهره آلوده به خوناب جگر خواهم رفت

تا نظر می‌کنی از پیش نظر خواهم رفت

گر نرفتم ز درت شام ، سحر خواهم رفت

نه که این بار چو هر بار دگر خواهم رفت

نیست بازآمدنم باز اگر خواهم رفت

از جفای تو من زار چو رفتم ، رفتم

لطف کن لطف که این بار چو رفتم ، رفتم

چند در کوی تو با خاک برابر باشم

چند پا مال جفای تو ستمگر باشم

چند پیش تو ، به قدر از همه کمتر باشم

از تو چند ای بت بدکیش مکدر باشم

می‌روم تا به سجود بت دیگر باشم

باز اگر سجده کنم پیش تو کافر باشم

خود بگو کز تو کشم ناز و تغافل تا کی

طاقتم نیست از این بیش تحمل تا کی

سبزه دامن نسرین ترا بنده شوم

ابتدای خط مشکین ترا بنده شوم

چین بر ابرو زدن و کین ترا بنده شوم

گره ابروی پرچین ترا بنده شوم

حرف ناگفتن و تمکین ترا بنده شوم

طرز محبوبی و آیین ترا بنده شوم

الله ، الله ، ز که این قاعده اندوخته‌ای

کیست استاد تو اینها ز که آموخته‌ای

اینهمه جور که من از پی هم می‌بینم

زود خود را به سر کوی عدم می‌بینم

دیگران راحت و من اینهمه غم می‌بینم

همه کس خرم و من درد و الم می‌بینم

لطف بسیار طمع دارم و کم می‌بینم

هستم آزرده و بسیار ستم می‌بینم

خرده بر حرف درشت من آزرده مگیر

حرف آزرده درشتانه بود ، خرده مگیر

آنچنان باش که من از تو شکایت نکنم

از تو قطع طمع لطف و عنایت نکنم

پیش مردم ز جفای تو حکایت نکنم

همه جا قصهٔ درد تو روایت نکنم

دیگر این قصه بی حد و نهایت نکنم

خویش را شهرهٔ هر شهر و ولایت نکنم

خوش کنی خاطر وحشی به نگاهی سهل است

سوی تو گوشه چشمی ز تو گاهی سهل است


 مهدیه مدنی / وحشی بافقی /یار دل آزار

 
mahdieh madani

 من یک درختم همانند همه درخت های زیبا بر روی زمین

 درختانی با ظاهر زیبا و لطیف اما با ریشه های قوی و متحمل شدن تمامی سرما و درد و سنگینی

 اما من یک درختم

 درختی که با زدن شکوفه زیبا با طراوات و نحیف به خود میب

اله مثل تمامی درختای دیگه که با زدن شکوفه به سر ذوق میان

 شکوفه ای که قرار به برگ ترد و نازک و سبز , سبز سبز تبدیل بشه , بعد به میوه ای نوبر که همه از دیدنش ذوق دارن

 بله من یک درختم و تو همانند یک شکوفه در من که با آمدنت بهاری تازه در من بوجود میاری و زنده شدن دوباره و معنی زندگی به هر درختی

 بله من یک مادرم...


تقدیم به مادر عزیزم و تمامی مادران سرزمینم 

که همانند درخت زیبا و لطیف هستن اما  قوی و استوار

 دلنوشته/ عکس/ مهدیه مدنی_photo by myself

من یک درختم

 

mahdieh madani